صدای پای نسیم
هم سفر لحظه هایم باش در این کوره راه تردید
باران غم در باورم خشکید، وقتی تو را همراه او دیدم وقتی شنیدم با خودت گفتی، زنگ صدایش را پسندیدم این نقطه چین هایی که در تو بود، مانند یک دنیای تو در تو من را کشید آخر به گمراهی، تا سیبی از باغ دلت چیدم هر شب منم اخراجی ی تنها، از آن بهشت با تو بودنها... سکوی پرتابم شدی افسوس، از ارتفاع تو نترسیدم من بی ستون را میتراشم باز، با تیشه ای از نسل بی فردا محکوم حبسم تا ابد در غم، زیرا تو را از تو ندزدیدم روزی تو می آیی به دیدارم، با یک بغل شرم از نگاه من غمگین چرا؟! دل را گریزی نیست، من از عبور تو نرنجیدم... من در هجوم این همه زایش، از خاطرات تلخ امروزم آری از این سی سال تنهایی، چیزی نفهمیدم... نفهمیدم! شیدا بهار ۱۳۹۰ با تشکر از دوست عزیزم سیما خانم که در این غزل همراهیم نمود... آخه این غزل پر بود از علامت تعجب که سیما جان زحمت حذف همشونو کشید البته آخری از دستش در رفت ![]()
![]()
| Design By : Pars Skin |


