صدای پای نسیم
هم سفر لحظه هایم باش در این کوره راه تردید
بیا با هم بریم پای پیاده به اونجائی که عاشق توش زیاد ه به اونجائی که رنگ آرزوها به رنگ آسمونه خیلی شاد ه کنار رود پر آب و خروشان به اونجائی که دشتاش سبزه داده به اونجائی که خورشید میدرخشه همونجائی که نرگس غنچه داده میون جنگلی سر سبز و وحشی همونجا که تمشکاش میوه داده کنار ساحلی آرام و دلچسب همون دریا که ماهی توش زیاد ه غروب رو پای اون ساحل بمونیم که گوئی عشق را این لحظه زاده بگیم اونجا به هم عاشق ترینم به عشق پاکمون حق جلوه داده شیدا ۱۳۷۷ یه روز دشنه ،یه روز شمشیر، یه روز گوله، یه روز هفت تیر تا کی مرگ و ستم ؟ تا کی؟! دیگه خسته ام از تقدیر همون چشمی که گل میچید ، زدشت آرزوی من حالا از زخم هر لحظه میبینه خون روی دامن آره این خون ناحقه والا دامنم پاکه واسه آزادی و میهن همیشه سینه ام چاکه چرا تحقیر بازم ماتم؟! تا کی اندوه روی هم مبادا یک نفس خالی، بشه افکار توی هم تا اینجا صحبت از دینه ، همیشه زندگی اینه!!! باید قابش کنیم دینو ، بزاریمش توی سینه! باید کاری کنیم تا عشق، دوباره باز احیاء شه داره خاک میخوره احساس، زبون دل باید وا شه... یه روز دشنه ،یه روز شمشیر، یه روز گوله، یه روز هفت تیر تا کی مرگ و ستم ؟ تا کی؟! دیگه خسته ام از تقدیر شیدا کمی تا قسمتی مجنون! کمی تا قسمتی عاشق کمی تا قسمتی مست و کمی تا قسمتی صادق دلیل اشک ما گشته کمی تا قسمتی روشن بیا ای نازنین دلبر، درآغوشم،در این گلشن سپیدی و سیاهی ها نشد خاکستری چون من منم آن رنگ دلخواهت بود چشم دلت روشن خدا را شاهد و ناظر، نمیدانند و حیرانند کمی تا قسمتی ظالم، کمی هم ذکر میخوانند تو را از من جدا کردند! کمی تا قسمتی دوری به عشق روضه رضوان کمی تا قسمتی زوری! خدا را مست میخوانم هر آنچه هست میخوانم گهی بی باده و بی می گهی سر مست میخوانم چه دستانی که در جیب من و تو رفته و خفته شرافت هم حراجی خورد کمی تا قسمتی مفته به تسبیح و به ذکر خود کنون در اوج افلاکند کمی تا قسمتی لات و ز همخون سینه میچاکند! زخود بیخود شدم اینجا میان این همه شیاد زخونخواری دینداران کمی تا قسمتی فریاد...! شیدا پائیز ۱۳۸۹ باور نکن باغ تن تو حالا که زبون من داره میره به مرخصی
اين روزا عادت همه رفتن و دل شكستنه درد تموم عاشقا پاي كسي نشستنه اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه مشكل بي ستاره ها يه كم ستاره چيدنه اين روزا آسمونمون پر از شكسته باليه جاي نگاه عاشقت باز توي خونه خاليه اين روزا كار آدما دلاي پاك و بردنه بعدش اونو گرفتنو به ديگري سپردنه اين روزا كار آدما تو انتظار گذاشتنه ساده ترين بهونشون از هم خبر نداشتنه اين روزا سهم عاشقا غصه و بي وفاييه جرم تمومشون فقط لذت آشناييه دلم میخواد یه روز بشه همه دلا خونه صفا دلم میخواد یه روز بشه که دیگه اون روز شب نشه دلم میخواد هیچ بچه ای اسیر درد و تب نشه دلم میخواد یه روز بشه که روزگار قشنگ بشه تو لوله اسلحه ها گل به جای فشنگ باشه دلم میخواد یه روز بشه که روزگار تب نکنه یه روز بشه که زندگی روزمونو شب نکنه دلم میخواد یه روز بشه که بوسه مجانی بشه یه روز بشه که آسمون ترانه بارانی بشه دلم میخواد بگه، ولی، میگم چه بهتر که نگه آخه اگه حرف بزنه اسیر و زندانی میشه شیدا ۱۳۷۹ تابستان تقدیم به دوست و برادر عزیزم مهندس رضا رحیمی به خاطر هر آنچه در دل پاک و مهربانش است... هنوز نمیشه باورم،بارفتنت دربه درم شبونه ها تموم شدن سپیده ای سر نرسید تو جنگل دل ماها عشقی نمونده آدما سوار اسب خاطره میریم تا عمق قصه ها قصه گرگ و بره بود توی کتاب خواهرم حالا تو این شهر شلوغ با گرگا من هم سفرم اشک و هراس و دلهره شده خوراک آدما چاقو و هفت تیر میکشن، به جون تو میزنما!!! حالا باید چیکار کنیم؟ چاره درد ما چیه؟ اون که میتونه حل کنه مشکل ماها رو کیه؟ خود منم خود توئی خود همه بازیگرا باید که ما عوض کنیم نقشمون و از این نما صداقت و پیشه کنیم به همدیگه پشت نکنیم دستامونو تو زندگی برای هم مشت نکنیم میخوام که حرفی نزنم برم یه کاری بکنم از این حصار بی هدف فکر فراری بکنم... شیدا نزن دستت رو تو برکه آخه آینه چشمات بگو نسیم نیاد اینجا که چشمام محو پلکات چقدر خشبو میای پیشم درست مثل یه باغ گل نه بوی رازقی میدی نه شب بو،عطر صدها گل! می خوام رقصیدنت را تو زلال برکه بندازی ببینم شیطنت هاتو،میشی با من تو هم بازی؟! چه مهتابی شده امشب تو این کویر تنهائی می دونی آب این برکه با تو میشه تماشائی؟! میون این کویر خشک، فقط عشق که می سازه با اشکم برکه رو ساختم ولی دل فکر پرواز بهش گفتم پرم ریخته بزار بانو بیاد میریم یه لبخندی زد و گفتش اگه بیاد چرا میریم؟! کشیدم آهی و گفتم ، که برکه اشک تنهائیست اگه بیاد دیگه اشکی،نمی یاد برکه ای هم نیست! نزن دستت رو تو برکه آخه آینه چشمات بگو نسیم نیاد اینجا که چشمام محو پلکات شیدا ای دل خون پای خود هر جا منه این جماعت همچو ابلیس اند هان خویش را از بند ایشان وا رهان این جماعت مظهر نا پاکی اند از همیشه تا همیشه خاکی اند خویش را پاک و مطهر خوانده اند هیچ دستی را زخود نی رانده اند با دلت امروز و فردا کرده ای؟ خویش را در بند و "شیدا" کرده ای؟ تو دگر نه، نیستی شیدای او! نیستی در حسرت فردای او! با دلی رنجور و حالی بس حزین گشته ام مست می حق اینچنین... شیدا یک رود تو فکر یک رودم ،رودی پر از ماهی رودی خروشان و لبریز از شادی تو فکر یک رودم ،میون یک جنگل آبی تر از عشق و رویای رویائی تو فکر یک رودم ،یک رود بی گرداب تا انتهای دور تا اوج زیبائی تو فکر یک رودم ،در شهر شیدائی باور کنم هستی ،وقتی که با مائی جاری بشیم با هم تا انتهای رود تا عمق دریاها ،بی فکر فردائی تو فکر یک رودم،وقتی تو اینجائی با من بمان ای دوست،هر لحظه هر جائی شیدا جام غم پر از شراب حرف دل دو صد کتاب خلوتم پر از عذاب چرا دل آروم نمیشه؟ نمی خشکه غم ز ریشه!؟ چرا این درخت باور از افق نمیره اون ور؟ میخوام از غم بنویسم با دوات و چشم خیسم از غم روز جدائی روزی که شدم هوائی... شیدا
تک دل
تو خودت خوب میدونی کی دادی با چشات فریبم
ساعتت هنوز همونجاس تو دکور کنار اون قفـــــــل
بی وفا بی معرفت به این زودی برات عجیبــــــــم؟!
خوب شد اون قفل رو یادت رفت بزنی به دل پاکـم
گر چه هیچ فرقی نداره از خوشیها بی نصیبــــــم
فکر نکن بازی رو بردی تک دل هنوز همینجـــــاس
حالا تو مضربی و منم برات یه جور ضریبــــــــــــم
نازنین بودی یه روزی حالا اما هیچی نیستـــــــی
نه دیگه این رو بدون که نمیدن چشات فریبـــــــم
شیدا
باور نکن تنها بمیرم
وقتی به عشق تو اسیرم
من با توام پیوسته در اوج
من بی تو مجنونی فقیرم
باور نکن از تو جدا شم
وقتی بدون تو حقیرم
دیوانه و سرگشته چون باد
دامان گیسویت بگیرم
رفتی و ما را عاشقی کشت
بنگر کنون سی ساله پیرم
آن چشم مستت را که بستی!
دیدم به عشق تو اسیرم...
شیدا
دل من پر شده از دلشوره و دلواپسی
پر حرف دلمو، قلبمو از جا میکنی
وقتی که بهار میشه وامیشی تو با اطلسی
من میخوام بغل کنم آغوش باغ تن تو
تو میگی حالا زوده به اونجا ها هم میرسی؟!
میخوام از سفر بیام فقط برای دیدنت
تو میگی رفتنیم حتی اگه زود برسی؟!
یه روزی خیلی میخواستی منو باور بکنی
حالا پس دیگه چرا به داد من نمیرسی؟
زندگی همش برام چراغ قرمز شد و شک
بیا و عبور بده منو ز مرز بی کسی
منو از خودم ببر کنار آغوش تنت
تا که آروم بگیرم از این همه دلواپسی
نگو فرصت باقیه فردای ما یه دیروزه
امروزم یه فردا بود یه وقت به آخر میرسی
شیدا
رودی خروشان و لبریز از شادی
تو فکر یک رودم ،میون یک جنگل
آبی تر از عشق و رویای رویائی
تو فکر یک رودم ،یک رود بی گرداب
تا انتهای دور تا اوج زیبائی
تو فکر یک رودم ،در شهر شیدائی
باور کنم هستی ،وقتی که با مائی
جاری بشیم با هم تا انتهای رود
تا عمق دریاها ،بی فکر فردائی
تو فکر یک رودم،وقتی تو اینجائی
با من بمان ای دوست،هر لحظه هر جائی
شیدا
بهانه شو بهانه شو علت هر ترانه شو
بیا و در کنار من لذت عاشقانه شو
حضور تو یه عادته همیشه تو خیال من
بمون و زندون منو رهی به بیکرانه شو
اشک نمیدهد امان سد غرور من شکست
آب حیات من شو و شاهد یک جوانه شو
خواب نمی برد مرا مگر که با خیال تو
بگیر و آغوش مرا فرصت جاودانه شو
بهانه شو بهانه شو علت هر ترانه شو
بیا و در کنار من لذت عاشقانه شو
شیدا
بر گرفته از وزن شعری معروف از مولانا.
جلال الدین محمد بلخی رومی.(مولوی)![]()
رودی خروشان و لبریز از شادی
تو فکر یک رودم ،میون یک جنگل
آبی تر از عشق و رویای رویائی
تو فکر یک رودم ،یک رود بی گرداب
تا انتهای دور تا اوج زیبائی
تو فکر یک رودم ،در شهر شیدائی
باور کنم هستی ،وقتی که با مائی
جاری بشیم با هم تا انتهای رود
تا عمق دریاها ،بی فکر فردائی
تو فکر یک رودم،وقتی تو اینجائی
با من بمان ای دوست،هر لحظه هر جائی
شیدا
بهاره و تو سبزه زار دلم بهاری نمیشه
کجا میری بهونه گیر؟ اینجا همه بهارین
بمون ببین اینجا همه عاشق بی قرارین
من که رسیدم به سکوت به انتهای باورم
بیا هنوز بهاره پس، کجا میری هم سفرم؟
نگاه تو تو سبزه ها کنار اون یاس سفید
میگفت به من میمونی تو همش بهم میداد امید
زبون من بسته شده ،میون خط آخرم
شیدا
| Design By : Pars Skin |


