تبليغاتX
صدای پای نسیم - شعر


صدای پای نسیم

هم سفر لحظه هایم باش در این کوره راه تردید

 

 به زیبایی قسم از هر چه غیرنام تو سیرم

خدایا روح ایمان را مگیر از من که میمیرم...

 

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 16:26 توسط علی میرشمس(شیدا)|

 

چرا اینگونه از موی زنان ارشاد میترسد
از این موی رها گشته به دست باد میترسد

لباس تیره بر تن کن ، لباس قهوه ای ، مشکی
چرا چونکه طرف از رنگهای شاد میترسد

کند نابود آثار تمدنهای پیشین را
از آنچه آورد تاریخ را در یاد میترسد

به یاسوج از نماز آریوبرزن و شمشیرش
و در ساری هم از سرباز قوم ماد میترسد

چنان چون طالبان که می هراسیدند از بودا
رفیق ما هم از سنگ و گچ و فولاد میترسد

فقط باید ببوسی دست او ،ای بل بله قربان
از اندیشه از استدلال از استعداد میترسد

بزن خود را به آن راه و بگو چیزی نفهمیدم
که او از هر کسی دوزاری اش افتاد میترسد

هم از سرخی گل ترسد هم از سبزی برگ آن
از آن سروی که محکم جای خود اِستاد میترسد

نه تنها از زبان سرخ و از سرهای سبز ما
از آن دیگی که بوی قرمه سبزی داد میترسد

زمانی می هراسید از تجمع های ملیونی
ولی امروزه روز از تک تک افراد میترسد

کسی که منطق او داد و فریاد است و فحاشی
برای چی خودش از واژه ی فریاد میترسد

بزن بر فرق ما تا میتوانی تیشه ی خود را
عزیزم کوه کی از تیشه ی فرهاد میترسد

گذشت آن دوره ای که می رمید آهو ز صیادان
کنون از سایه ی خود نیز هر صیاد میترسد

کبوتر میکند پرواز هم بال پرستو ها
و جغد از اینکه رفته هیبتش بر باد میترسد

زمانی می رمید از چوب و باتوم آنکه می فهمید
ولی حالا چماق از کله ی پرباد میترسد

ندارد ماهی آزاد خوف از تور ماهیگیر
کنون قلاب و تور از ماهی آزاد میترسد

نمیترسد دگر شمشاد از داس و تبر زیرا
که امروزه تبر از قامت شمشاد میترسد

بلی جانم گذشت آن دوره و امروزه لولو هم
چنین از بچه های این خراب آباد میترسد

خدایا میشود روزی رسد گویند ای هالو
ببین وارونه شد مادرزن از داماد میترسد

آخرین شعر رضا عالی پیام (هالو )

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 7:58 توسط علی میرشمس(شیدا)|

 

لعیا شدست و تو به لعیا رساندیم

بر بیستون دولت قلبش نشاندیم

نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 13:45 توسط علی میرشمس(شیدا)|

 

لعیا شود دمی  که به لعیا  رسانیم...

لعیا شود دمی  که به لعیا  رسانیم...

لعیا شود دمی  که به لعیا  رسانیم...

لعیا شود دمی  که به لعیا  رسانیم...

لعیا شود دمی  که به لعیا  رسانیم...

لعیا شود دمی  که به لعیا  رسانیم...

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 7:17 توسط علی میرشمس(شیدا)

یک تبسم ، یک دو راهی ، یک عبور

یک خیال ساده و قلبی صبور

میبرد ما را به پای محکمه

قاضی و حکم و لگدها بر غرور

مجرم اینجا نیست من خود شاکیم

کیست دانائی که گوید من کیم؟!

جرم من تنها عبوری بود و بس

با خیالی ساده در راهی عبث

این سراب دور را گشتم اسیر

میشوم هر لحظه با عشق تو پیر

من نمیدانم وکیلم کیست؟ کیست؟

عاشقی دیگر به عالم نیست! نیست!

باده ای از جام رسوائی زدم

تا دمی سر برکشم سوی عدم

گشته ام اینک مقیم کوی دوست

آن که هر جا هست در دستش سبوست

باز هم جامی کنم از می تهی

تا شوم یک دم ز یاد وی تهی

حکم صادر شد روم بر پای دار

باز هم ساقی برایم می بیار

جرم من تنها عبوری بود و بس!

با من تنها نسازد هیچ کس...

 

               بی وزن و قافیه

                           دل گفته بافیه

                                            شیدا

نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 9:33 توسط علی میرشمس(شیدا)|

 

  خواندن ورودی ذهن است

                     و   

                    نوشتن خروجی.!

    از نور بخوان و از ظلمت بنویس...!

 

                                                 شیدا

نوشته شده در شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 19:33 توسط علی میرشمس(شیدا)|

 
 
قلم چرخيد و فرمان را گرفتند

 ورق برگشت و ايران را گرفتند

به تيتر «شاه رفت ِ» اطلاعات

توجه کرده، کيهان را گرفتند

چپ و مذهب گره خوردند و شيخان

شبانه جاي شاهان را گرفتند

 همه ازحجره‌ها بيرون خزيدند

به سرعت سقف و ايوان را گرفتند  

گرفتند و گرفتن کارشان شد

هرآنچه خواستند آن را گرفتند

به هر انگيزه و با هر بهانه

مسلمان، نامسلمان را گرفت ند

 به جرم بدحجابي، بد لباسي

زنان را نيز، مردان را گرفتند

 سراغ سفره ها، نفتي نيامد

وليکن در عوض نان راگرفتند

يکي نان خواست بردندش به زندان

از آن بيچاره دندان را گرفتند

 يکي آفتابه دزدي گشت افشاء

به دست آفتابه داشت آن را گرفتند

 يکي خان بود از حيث چپاول

دوتا مستخدم خان را گرفتند

فلان ملا مخالف داشت بسيار

مخالف‌هاي ايشان را گرفتند

بده مژده به دزدان خزانه

که شاکي‌هاي آنان را گرفتند

چو شد در آستان قدس دزدي

گداهاي خراسان را گرفتند 

  به جرم اختلاس شرکت نفت

 برادرهاي دربان را گرفتند

نميخواهند چون خر را بگيرند

محبت کرده پالان را گرفتند

 غذا را آشپز چون شور ميکرد

سر سفره نمکدان را گرفتند

چو آمد سقف مهمانخانه پائي

به حکم شرع مهمان را گرفتند

 به قم از روي توضيح‌المسائل

همه اغلاط قرآن را گرفتند

به جرم ارتداد از دين اسلام

دوباره شيخ صنعان را گرفتند

 به اين گله دوتا گرگ خودي زد

خدائي شد که چوپان را گرفتند

 به ما درد و مرض دادند بسيار

دليلش اينکه درمان راگرفتند

 همه اين‌ها جهنم، اين خلايق

ز مردم دين و ايمان را گرفتند





نوشته شده در سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 16:50 توسط علی میرشمس(شیدا)|

 

باران غم در باورم خشکید، وقتی تو را همراه او دیدم

 وقتی شنیدم با خودت گفتی، زنگ صدایش را پسندیدم

 

 این نقطه چین هایی که در تو بود، مانند یک دنیای تو در تو

 من را کشید آخر به گمراهی، تا سیبی از باغ دلت چیدم

 

 هر شب منم اخراجی ی تنها، از آن بهشت با تو بودنها...

 سکوی پرتابم شدی افسوس، از ارتفاع تو نترسیدم

 

 من بی ستون را میتراشم باز، با تیشه ای از نسل بی فردا

 محکوم حبسم تا ابد در غم، زیرا تو را از تو ندزدیدم

 

 روزی تو می آیی به دیدارم، با یک بغل شرم از نگاه من

 غمگین چرا؟! دل را گریزی نیست، من از عبور تو نرنجیدم...

 

 من در هجوم این همه زایش، از خاطرات تلخ امروزم

 آری از این سی سال تنهایی، چیزی نفهمیدم... نفهمیدم!

 

                                     شیدا بهار ۱۳۹۰

 

با تشکر از دوست عزیزم سیما خانم که در این غزل همراهیم نمود...

آخه

این غزل پر بود از علامت تعجب که سیما جان زحمت حذف همشونو کشید

البته آخری از دستش در رفت

 

نوشته شده در سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 16:9 توسط علی میرشمس(شیدا)|

بوی شب بو عطر عید

شاخه های سبز بید

ماهی و تنگ بلور    حسرت و اشک و عبور

هفت سینی در سراب     حرفهائی نا حساب

ساعت شماته دار     لحظه های انتظار

سبزه و سیر و سماغ    یک هم آغوشی داغ

سنجد و سرکه و سیب   عشوه ای بس دل فریب

سکه ای در جیب نیست!   این حقارت بهر چیست؟!

من کیم یک ناگزیر!    در خم ذلفی اسیر!

من کیم یک بی پناه!    عاشقی گم کرده راه...!

میشود نو روزگار...!     میرسد صبج و بهار...!

کاش من هم نو شوم     

            یا که اصلا تو شوم

                         تا که از نور حضورت

                هاله یا، پرتو شوم!!!    

 

                                                 شیدا


درود فراوان به همه دوستان و همراهان عزیز و دوست داشتنی ام.

 امیدوارم سال جدید بهترین سال زندگیتون تا به این لحظه باشه و غرق

 در شادی و آرامش باشید. بابت همه کوتاهیهایی که در این سال کردم و

 شاید دلخوری از من به دل داشته باشید عذر خواهی میکنم و همینجا و

 برای همیشه میگم که همتون را دوست دارم...

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 13:19 توسط علی میرشمس(شیدا)|

 

 شهابهای آسمان یکی یکی به نام تو

 منم که کوچ میکنم شبی ز ازدحام تو

 تویی که حسرت مرا به دوش میکشی! بیا!

 برای رفع این عطش! سراب من سهام تو!!!

 تویی که خسته بودی از تمام عشق ورزی ام

 منم که طرد گشتم از... همه به اتهام تو

 دوباره کهنه شد زبان! و شعرهای باطلم-

 ستاره ای نمی شود، ز نام نقره فام تو

 فنا شدم از این همه هراس و دلشکستگی

 نمی شوم ز غم تهی! چو می زنم ز جام تو!!!

 چقدر مثل آفتی! به جان من چه میکنی؟!

 و کاش کر شوم دمی! که می برند نام تو!

 ببین چه کرده ای که دل، چنین سیاه و سنگ شد!

 روا نبود زندگی ، شود فقط به کام تو!!!

 تور فتی و نشاندی ام! به شاخ حسرت و فراق

 چه کور خوانده ای که من! شوم خراب وخام تو! 

 دروغ بوده این غزل! به غیرٍ بیت آخرش!!!

 تمام شعرهای من! فدای یک سلام تو!!!


 

                                 شیدا

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 1:34 توسط علی میرشمس(شیدا)|

 

 لذت چه گویم؟ عشق بازی با غزل کردم

 از یاد بردم بوی آن پیراهنی را که

 دیشب به خوابم جشن میدیم ولی افسوس

 نا گه به روی بند دیدم دامنی را که

تو یک نفس همراهیم کن تا سر کوچه

 من میروم تا باز یابم آن منی را که

 شاید به دار آویختم تنهایی خود را

 یا باز سازی کردم آن راه آهنی را که

 باید فراموشت کنم چونان که آزادی

 یا سرنگون سازم من آن  اهریمنی را که

 دلواپس این روزهای واپسین هستم  

 باید فرو ریزد تمام بهمنی را که...

 

                         شیدا

                    اسفند ماه ۱۳۸۹

 این هم بداهه ای بود به تاثیر از غزل زیبای خانم زهرا شعبانی 

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 16:52 توسط علی میرشمس(شیدا)|

 

 عشقهایی که میشود تکرار

 با کلکهای کهنه بازار

 فکرهایی که میدهد بوی

 هوس مردهای ، زن آزار...

 قسم پوچ و لافهای تهی!

 میزند مرد شهوتی، تب دار!!!

 میدهد دل به خواب و رویا ها

 زن در آغوش آن تن بیمار...

 چشمهایی که می دود همه جا

 با هوس عاشقانه در انظار

 و دوباره شکار آهویی

 با کلکهای کهنه بازار...!

 

                        شیدا

تقدیم به زنان کشورهای همسایه...!

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 8:49 توسط علی میرشمس(شیدا)|

پیش ازاینها مینوشتم بسیار!

              مینوشتم از یار!

پیش از اینها او بود

پیش از اینها دل بود

پیش از اینها مرگ احساس را نمی فهمیدم...!

از نگاهی؟! نه نمیرنجیدم...!

آه از این تنهایی!

آه از این خلوت یخ بسته شور...

آه از این روزنه های بی نور...!

همه جا تاریک است

دوستان دشنه به دست!!!

شد محبت قصه و افسانه

میدهد باغچه هم بوی نمور خانه!

پس بهارانم کو؟!

جمع یارانم کو؟!

آینه عکس مرا پیر مکن...!!!

این دل تنگ مرا،بند تقدیر مکن

باده اینجا تنهاست

جام هم بی معناست...!

سالها می گذرد و نپرسید کسی دیگر که...!

خانه دوست کجاست؟!

یا خود دوست کجاست؟!

دوست را باید یافت!!!

خانه اش هر جا هست...!

همه سرگردانند!

هیچ کس نیست پی کاشانه!

روزگاری گفتم!

مینویسم از عشق...!

تا قلم راه به غم نامه این دل دارد...!

مینوشتم آری!

مینوشتم بسیار...!

قلمم را بشکست...!!!

راه را بر دل بست...

 

 

شیدا

 

**************************

 

بدون شرح...!

 

http://www.shereno.com/10168/10955/119641.html

 

 

نمایش مشخصات طاهره (میترا) عرب سلام دوست خوب و عزیز

غمتان را نبینم.


دیشب هر چه تلاش کردم قسمت کامنت باز نشد


تا تقدیر کنم از این احساس لطیف و این شعر زیبا


تا حال که خدمت رسیدم

اندوهتان آزرده ام کرد اما اینکه بتوانید سفری بروید و یا فرصتی برای با خود

بودن اختیار کنید، امیدوارم کرد که با برگشت زود و دوباره خود در بین

 دوستان، شاید قلمتان اینبار ابر اندوهش کمتر شود، برق امیدی در آن

چشمک زند


و این دل گرفته راهی برای باز شدن دوباره پیدا کند و زلال ببارد و سیراب

سازد این جمع دوستدار شیدای خوش قلم را

نیمه شب بود که این را برایتان سرودم


تقدیم به شما دوست عزیز:

شاعران روح لطیفی دارند


کاش یار آنها


شاعری باشد خوب


تا ببیند برقی


که از احساس درون


چو ستاره در شب


پر چشمک شده است


و ببیند آری


نور شمسی که امیر ِ دل ِ شیدا باشد



و بداند که دلش


همچو صد تُنگِ بلورینی است


که پر از باده ی عشق است به شور


و چنین مست ز می می جوشد


تا قلم را به دلِ کاغذ خشکی بزند


که تهی از عشق است


و تهی از رنگی که به مهری رقصد

کاش آن یار بداند که اگر


قلم شاعر هشیار شکست


و شراب احساس


جاری ِ شعر و شعار او نشد


خمره ی این دل پرباده که جوشان باشد


چونکه قفلش زده اند


از درون میشکند

وای اگر خمره ی احساس شکست


او چگونه با شور


جامی از باده به دستت بدهد

ساقی شعر


به این جام قلم


زنده بماند آری

وای نفرین به کسی


که قلم میشکند





@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-

نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 0:32 توسط علی میرشمس(شیدا)|

 سبزها ناگه خزانی میشوند

 زردهای تیره، جانی میشوند

 رنگهای سرد و گرم زندگی

 گاه سر گرم تبانی میشوند

شعرسرخ خون واین آبی ی اشک

 شرح تلخ زندگانی میشوند

 شاعران نکته دان شهر تو

 خسته از نا مهربانی میشوند

 در هجوم ظلم و تبعیض قلم...!

 عاشقان هم بایگانی میشوند

 زنده ها را زندگی شد آرزو...

 مرده ها آنجا جهانی میشوند...!!!

                            شیدا

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 1:2 توسط علی میرشمس(شیدا)|

 

  دو بیتی اول سروده دوست عزیز و استاد ارجمندم جناب عاکف است

  که در ذیل آن  پاسخی  را در ۲ بیت به صورت بداهه تقدیمشان نمودم...

 

 

 در باور هر قلم کتابی شعر است

 در شور و شر واژه شرابی شعر است

 احساس چو رود ميخزد در کلمات

 آنجا که سوال و هر جوابی شعر است
 
                             جناب عاکف
 
**************************
 
بداهه بنده
 
در تیره شب جهل، شهابی، شعر است
 
با یار اگر به شب نخوابی شعر است
 
دیدم که به راه عشق پیوسته کسی!
 
میگفت دلم چنان کتابی شعر است...!
 
 
                          شیدا
                    
 
نوشته شده در جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 18:44 توسط علی میرشمس(شیدا)|

همین که خسته ز بیداد بوده ای جرم است

همین که عاشق و آزاد بوده ای جــرم است

 

اصـالـت از کـف مــا برد قــصـهء غـم نـان

همین که دلخوش اجداد بوده ای جــرم است

 

فرو رود مگـــــر اندیشهء قلـم بـــر سنـــگ؟!

همین که تیشه فرهاد بوده ای جـــرم است

 

شکایت از کـــه کنی؟ شکوه را کجــا ببـــری؟!

همین که شاکی صیاد بوده ای جـــرم است

 

سکــــوت میکنـــــی و دم نمیزنــی هرگـــز!!!

همین که در پی فریاد بوده ای جــرم است...!

 

                                          شیدا

                           

 با تشکر از خواهر عزیزم صنم میرزازاده نافع

 که در بهبود این غزل یاریم نمود...

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 21:8 توسط علی میرشمس(شیدا)|

 

 خیالاتی شدم امشب و خواب از من گریزونه

 شدم تصویر تاریکی که قاب از من گریزونه

 

 میخوام مستی کنم شاید کمی حال دلم خوب شه

 نمیدونم چرا امشب شراب از من گریزونه

 

 نه اینجا نیست راهی جز، فرار از خود به بیراهه

 در این بن بست بی فردا، سراب از من گریزونه

 

 کنار شط دلتنگی تمام خاطراتم را-

 به دار آویختم اما! طناب از من گریزونه

 

 به سوی نور و آزادي، بیا با هم بسازیم پل!

 کنارمن اگه باشی ،عذاب از من گریزونه...!

 

 برای چهره زردم، نشد کاری کنم اینجا!

 نمیدونم چرا حتی، نقاب از من گریزونه...!

 

  نقابی که شده صورت برای چهره نقاش

 ولي نقاش ميگويد، حجاب از من گریزونه...!!!

                           شیدا

                      زمستان ۱۳۸۹

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 12:16 توسط علی میرشمس(شیدا)|

 

 اکنون که بر کوه غرورت بست نشسته ای!

 

 پیش پایت به البرز خانه نشین خواهم شد!!!

 

                  تا هرگز به من نرسی...!!!

 

 

                                    شیدا

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 19:3 توسط علی میرشمس(شیدا)|

اندر اندیشه که شاید باید

اندر اندیشه که حتی شاید

اندکی صبر نگاهی به هجوم باران

واندر آن تاریکی جامه ای سبز به جا مانده هنوز،

                                             از حضور یاران...

ما همه خویشتن سبز خودیم

ما همه طعمه و بازیچه شدیم!

                           همه بازیچه شدیم...

 

                                            شیدا

                                                        

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 23:55 توسط علی میرشمس(شیدا)|

 

در یک لحظه غرق میشوی...

 

اگر!

 

کاسه سکوتم را بر سرت بشکنم...!

 

کوزه اش شکستنی نیست...!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 23:5 توسط علی میرشمس(شیدا)|

 

سر تا سر تاریخ را خواندم!

 

               از دیروز صبح!

                       

                        تا امشب...!!!

 

 

                              شیدا

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 11:4 توسط علی میرشمس(شیدا)|

پرنیان:

http://www.shereno.com/9759/11084/114633.html

پرنیان را که خواندی...

http://www.shereno.com/10168/10263/114627.html

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 23:23 توسط علی میرشمس(شیدا)|

به سرم زده که میتوانم

پاک کن را بر میدارم

و...ردیف غزلهایم را

                    پاک میکنم

من و دریا غزلی ناب سرودیم از تو

غزلی مثل تو نایاب سرودیم از تو

              -----------

من و دریا غزلی ناب

غزلی مثل تو نایاب

چه قیافه بی تفاوتی دارند

                           -قافیه ها-

می خیالم:

ما که قرنهاست قافیه را باخته ایم

                       و...پاکشان میکنم

من و دریا غزلی ناب

غزلی مثل تو نایاب

     ----------

من و دریا غزلی

غزلی مثل تو

.

من خیالاتی ام

به شتاب انسان امروز

به کاسه آب "دیوژن"

به بی وزنی

           -می اندیشم

و...

پاک کن را باز برمیدارم

     من

         دریا

             غزل

                   تو.

-دیوژن یا دیوجانس=فیلسوف یونانی-همو که در روز چراغ بر میداشت و در کوچه های آتن به دنبال انسان می گشت.

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانــــــــم آرزوست

                                              مولانا

گفته اند که با قناعت زندگی میکرد و تنها کاسه ای را برای نوشیدن با خود داشت که آن را هم با دیدن چوپانی که با کف دست می نوشید به دور افکند و گفت چه بار بیهوده ای را حمل می کردم!

و اکنون بنده با اجازه جناب استاد بهمنی!

     باز هم پاک کن را برمیدارم و فقط!

                                 

                                          تو...!!!

                               

نوشته شده در جمعه دهم دی 1389ساعت 21:47 توسط علی میرشمس(شیدا)|

 

آوای تنها شدنم از دورها آید به گوش

دردا که میگوید بیا تابوت عشقم را بپوش

انگار چندان دور نیست تابوت یعنی مرگ و من

سنگین شده گوشم کمی، یا زین سخن رفتم ز هوش

ای نازنین ساقی ترین، ای ساقی زیبا ترین

جور و جفا را کم کن و در جام دل با من بجوش

من عاشقم پاک و روان، اندر دلم غمها نهان

با من بمان و تا ابد، از جام عشقم می بنوش

ساقی تویی و جام تو، معشوق خوش اندام تو

شهزاده رویای تو ، بودم بر آن اسب چموش

اینک چه شد دلدادگی؟ آن عشق پاک و سادگی؟!

شیدا و مجنونت منم، باز آی و نازت کم فروش

خالیست از غم باورم، تا هست عشقت در سرم!

نادیده میگیرم من این ، رسواییت در عیش و نوش

یک عمر دارد گفتگو ، هر چین ذلفت با نسیم

دریا دلی کن همچو من، جرم و خطا و عیب پوش...!

                         
                               شیدا

                            زمستان ۸۹

پ.ن: معشوقه رهایم کرد

         زنجیر به پایم کرد

           با این همه مهر من       

              بد نام صدایم کرد!


 

نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت 2:15 توسط علی میرشمس(شیدا)|

 

 

غمم را سپردم به امواج دریا

 

      ابر شد!

 

           باران شد!

 

    دریغ از چتری شکسته...!

 

 

             

نوشته شده در چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 8:6 توسط علی میرشمس(شیدا)|

 

شب یلدا شد و من بی کس و یار

نشینم در کنار یک سپیدار

سپیدار است اکنون خواب و بیدار

نمی گردد دگر تاریخ تکرار

زمستان می شود در این دقایق

بلی معلوم گردد بس حقایق

زمستان شد دگر در این شب سرد

به هر کس میرسم من را کند طرد

مگر آخر گناهم چیست جانا؟

گمانم میرسد خط نیست خوانا

والا من دلی دادم به دلبر

نوشتم بر سر هر کوی و معبر

که ای مردم دلم را زود بردند

به رویش یک پیاله آب خوردند

کسی یارم نشد تا پس بگیرم

دلم را و بمیرم که بمیرم

شب یلدا شد و من بی قرارم

که دلبر کی نشیند در کنارم؟!

شب یلدا شد و من باده در دست

ننوشیدم ولی از عشق او مست

شب یلدا شد و اشکم سرازیر

چرا که صبح می گردد کنون دیر

اگر چه صبح و شب ما را یکی شد!

از آن روزی که نان و دین یکی شد!

ولی من با همه نا مردمی ها

شدم شیدای تو ای بهترینها!

                                  شیدا ۱۳۸۴  

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 13:51 توسط علی میرشمس(شیدا)|

 

همچون ماهیگیری خسته ام

 که قلابش را به طعمه ای فروخت...!

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 23:43 توسط علی میرشمس(شیدا)|

 

آنان که به کار آخرت میگروند

جانانه لباس عیش عالم بدرند

سجاده نشین و باده نوشند و شرور

گویی که ز خالصان بی سیم و زرند

با این که ز عشق و عاشقی میگویند

از د‌‌رد کشان می ز جام جگرند

صد صفحه ریا برایمان بگشایند

در خلوت خود ز هفت  خط دگرند

هر چند ز راه میکده باز آیند

از جام تهی و لب ما تشنه ترند

زین بیش مکن تو وصف ایشان شیدا

کز حیله روبهان همه با خبرند

 

                      شیدا

نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 19:41 توسط علی میرشمس(شیدا)|

 

سر مست ز میخانه برون رفتم دوش

دیدم که بخندید به من باده فروش

گفتم که چرا خنده کنی بر من مست؟!

فرمود محرم است و کمتر می نوش!!!

گفتم که شنیدم ز صبا چندی پیش

میگفت محرم است می نوش و خموش

من نیز بر آن شدم که در ماه حرام!

می بود کجا؟! کجا بود باده فروش؟!

گفتا که ز گفته اش همی آگاهم

گفتست بیا ز باده عشق بنوش!

در حیرتم از تو و چنین راز نهان

از باده عشق نوشی و هستی هوش؟!

رفتم به هزار و سیصد و چندی قبل

آنجا که بود عشق و عطش ، باده و نوش

دیدم که زیاده خواهم و بی خبری ـ

زنجیر شده به گردنم، آمده هوش!

آنان که ز جام عشق مستند هنوز

جان بر کف و مستانه گشودند آغوش...!


                      شیدا

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 2:42 توسط علی میرشمس(شیدا)|

 

 

خلوتم را ربودی!

لااقل خودت میماندی...!

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 23:28 توسط علی میرشمس(شیدا)|

 

در جوش و خروش خم نگه کردم دوش

دیدم دو هزار دانه گویا و خموش

گفتم ز چه اینچنین تلاطم دارید؟!

گفتند محرم است، می نوش و خموش!

وا ماندم از این سخن، در ماه حرام؟!

می بود کجا؟!کجا بود باده فروش؟!

ناگاه یکی ز قدسیان با لب تر!

گفتا که بیا ز باده عشق بنوش!

عشق و عطش و باده و جام و ساقی

جمعند در این دشت، تو بر زهد مکوش

هفتاد و دو تن زاده‌‌ عشق و مستی

خواندند نماز عشق و رفتند ز هوش...

           
                       شیدا

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 5:33 توسط علی میرشمس(شیدا)|


سر سبز ترین بهار تقدیر من است

چون پایه عشق تو به زنجیر من است

گویند که تو زیاده  خواهی و لجوج!

درویشی و رام ، همه تقصیر من است!

دیشب به غزل خواب تو را میدیدم

شیدا و غریق تو دل پیر من است

گویند که عشق را نبود خواب و قرار

خوابم شده شعرو، شعر در گیر من است

یک لحظه مرا رهایی از بند تو نیست

بیچاره ز بند تو ، شمشیر من است

خواهان تو هستم و دلم راضی نیست!

هر چند که گویمش دلت گیر من است

زیبا تر از آن شدی که دل را بردی...

شاید به تنت هنوز ، اکسیر من است!!!

خواهم که بگیرمت در آغوشم تنگ...

وین لب به لبانی که  نفس گیر من است!

عاشق تر از آنم که خزانی باشم

سر سبز ترین بهار تقدیر من است...


                                                     شیدا 
                                 پاییز ۱۳۸۹

 


 

نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 0:51 توسط علی میرشمس(شیدا)|

 

 چندی پیش در سایت شعر نو و توسط یکی از بهترین شعرای  فعال و محبوب جامعه شعر

 معاصر یعنی خانم صنم میرزازاده نافع غزلی با نام تمام بی کسی ام بی اراده میگرید در

 معرض دید عموم قرار داده شد و بنده نیز تحت تاثیر این غزل زیبا پاسخی بر آن نوشتم که در

 زیر غزل زیبای ایشان و پاسخ بنده  که تقدیمشان گردید را میخوانید...

 

تمام بی کسی ام بی اراده می‌گرید...

 

 


نشسته ام وسط ِ عاشقانه ای بی رحم 

وخیره ام  به شروع ِ ترانه ای بی رحم  

 

هنوز متّهمم که تو را نفهمیدم

و پایبند ِ تو هستم، به خانه ای بی رحم

 

همیشه اشک چکیده میان قلبم ،تا-

نلرزد آینه ی بغض ِ چانه اي بي رحم

 

هنوز هم كه هنوز است عاشقت هستم

جواب عشق ِ من اما بهانه اي بي رحم

 

تمام بی کسی ام بی اراده می‌گرید

بر استخوان پُر از درد ِ شانه ای بی رحم

 

ببین که سوختم از لحظه های تبدارت

و مانده ام ته ِ جیب ِ زمانه ای بی رحم

 

****

نه تبرئه و نه حبسی نوشته ای  قاضی!

و  آتشم زده ای با زبانه ای بی رحم...

 

                     صنم میرزازاده نافع

 

 

نواخت بر تن من تازیانه ای بی رحم

 

 

رواست تا بسرایی ترانه ای بی رحم

ز عشق بازی و فریاد ماهرانه ای بی رحم

ندیده ای تو مگر غنچه های باغ دلم؟

که پای خویش نهی بر جوانه ای،بی رحم؟!

شکوه خلوت تو با من فقیر و غریب

به پا کند شبی از عیش جاودانه ای بی رحم

شکفت باغ دلم تا که عشق رسوا شد

بمان به خلوت من در شبانه ای بی رحم

تمام هر چه که هستی سرود عاشقی است

نخوان دگر غزلی از زمانه ای بی رحم

شمیم عطر تو با دود چون شد از کویم

نواخت بر تن من تازیانه ای بی رحم

رهاست حکم تو در هفت کشور عشق

رواست تا بسرایی ترانه ای بی رحم!

                    شیدا

نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 22:15 توسط علی میرشمس(شیدا)|

 

این یکی هم یک غزل ترانه است به گمانم

ولی رمزداره


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه پنجم آذر 1389ساعت 1:7 توسط علی میرشمس(شیدا)|

 

همتی کن بیا مرا بشنو در غزلواره ای مه آلوده

خواستم در برم بمانی تو،گر چه ابراز عشق محدوده

عشق من در دلت نمیگنجد گر چه با پای خویش می آید

وای بر منو دل تنگم، و همین قلبهای فرسوده!!!

قصه راز دل نگفتم و تو رفتی از خویش تا منِ من

من ندارم منو همه توست،این من از توست من کجا بوده؟!

عاشقت بودم و فنا گشتم،شده ام تو چنان خود تو!

از همین رو مرا نمیبینی، روی آیینه تو هم دوده...!!!


                             شیدا

نوشته شده در دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 0:50 توسط علی میرشمس(شیدا)|

   یار من آمد شبانه !

                 با ردائی دلبرانه !

                            با نگاهی عاشقانه !

گشته ام مست نگاهش

وآن دو چشم همچو ماهش

   آمده باز از سر شب

                  بر لبم بنهاده آن لب

                                   با نگاهی عاشقانه

                                             با حضوری جاودانه

  شمع رخسارش فروزان

             بالهایم خشک و لرزان

                  در شبی اینگونه خاموش

                         یاد عشقم  شد فراموش

بالهایم را گشودم

             خلوتش را هم ربودم

                    دست در دست لطیفش

                                  تا ابد من زنده بود

کاش من عاشق نبودم

              یا که در دم مرده بودم

                       یا در این خواب دل انگیز

                                  لحظه ای بیدار بودم...

 

                                                شیدا

نوشته شده در جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 20:41 توسط علی میرشمس(شیدا)|

 

ما خسته تر از حادثه پاک درونیم

ما زاده عشقیم و هم آواز فسونیم

ما را نبرد کس بجز از عشق به محبس

ما،در بر یاریم و گرفتار جنونیم

تاریخ نمایانگر فردا و کنون است

از مرگ چه ترسیم که فرزند قرونیم

سر حلقه رندان خرابات چه حاجت

ما مست جنونیم و زمیخانه برونیم

اینجا همه از مکر و حیل شعبده سازند

بر ما نبود عیب که ما چندی و چونیم

در شهر نگوئیدکه گوئی خبری نیست

خون رنگ دگر گشته و ما غرقه به خونیم

از کرده زشت و هدف پوچ و تباهی

سر در بر خویشیم که گوئی حلزونیم

                                 

                                                  شیدا  ۱۳۸۷ 

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 7:14 توسط علی میرشمس(شیدا)|

 

دست عشق از دامن دل دور باد!

میتوان آیا به دل دستور داد؟

میتوان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

                        

نوشته شده در سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 9:36 توسط علی میرشمس(شیدا)|

 

 نه میسوزم و نه میسوزانم

خاکستری گشته ام

که مرا نه ناری مانده و نه نایی...                    

                                              

                                                         شیدا

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 1:4 توسط علی میرشمس(شیدا)|

 

در ابتدای راه عشق و امید و نور

                   آغاز زندگی بایک دل صبور

خالی شدن ز من، آغاز راه ما

                   شاخه گلی ز عشق شد هم ره شما

اینجا توئی و او ، وآن یار اولین

                   عهدی کن و بمان، تا نون آخرین

باشد خدا ز شوق همراه و یارتان

                   آرامش و سرور باشد به کامتان

حق گفته ام بخند، می ریز و گل فشان

                   خوش بادتان سفر، در راه بی نشان...

                                                                        

 عاشق ترین معشوق بمانید در پناه یگانه هستی

 تقدیم به دوست عزیزم سیاوش خان  رفیعی و همسر گرامیش

                             علی میرشمس(شیدا)

نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 1:57 توسط علی میرشمس(شیدا)|

 

رهگذر كوچه هاي حيرتم.

عابر پس كوچه هاي دلتنگيم.

اشك را ترجمه اي دارم!

درد را ترجمه اي دارم!

شكست را ترجمه اي دارم!

مرگ را ترجمه اي دارم!

سكوت را ترجمه اي دارم!

و عشق را تجربه اي...!

آري تجربه ام از ترجمه هايم دردناك تر است...!!!

 

                                        شيدا

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 18:57 توسط علی میرشمس(شیدا)|

 

پیانو، سکوت، اشک و دستانی که از حرکت ایستاده اند

 

کلاویه، انگشتان، و چشمهائی که به تو مردمک دوخته اند

 

دمپر را می فشارم، و از نت ها خواهش میکنم فریاد سر دهند

 

باز دمپر را می فشارم و از نت ها تمنا میکنم فریاد سر دهند

 

"فا" به فالش میرسد "می" در میانه راه میماند

 

و "دو" بر سر دو راهی

 

"ر" رنگ می بازد "سل" سلانه سلانه می آید

 

 و "لا" لالی پیشه میکند

 

"سی" تنها بازمانده اعجاز روزگار،

 

تنهای تنها سیاست را دنبال میکند...

 

چه  شده؟!

       مجنون منم!!!

           لیلی اوست!!!

               اینها چه میگویند؟!

 

دیگر نت ها هم مرا به فراموشی سپردند!

 

آنهائی که همواره بر زیر دستانم،

 

 تنها با اشاره کلاویه، هم نوائی و همدردی سر می دادند

 

تنها بازمانده برایم متد پایه مایکل آرون بود که اکنون،

 

 در دست باد است!

 

همه نت ها باز خواهند گشت روزی!

 

         حتی اگر من نباشم!!!

 

   دلم برای "سی" آشفته است!

 

                     او باز نخواهد گشت...!

                                

                                  شیدا

نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 16:2 توسط علی میرشمس(شیدا)|

                  مینویسم از عشق

    مینویسم مینویسم از عشق!

                تا قلم راه به غم نامه این دل دارد

                    تا که عشق از سر عادت با طلوع خورشید

                از لب پنجره دل به افق می نگرد!

                             با نوشتن آری خالی از فریادم!

                        غم این عشق جگر سوز رود از یادم!

                  فصل نو می آید!

                          فصل شادابی و احساس طراوت!

                            آری،

                بوی یک روز پر از خلوت تو

                        بوی یک تجربه تکراری!!!

            حس آ غوش!!!

                      سراسر مستی!!!

                                   غالبش تکراریست!

                                                  حس آغوش تو نو

                        بعد چندی که دلم حسرت این حس را داشت

                               لذتش را آری بارها حس کردم

                                        در اطاق سردم

                                                    با دل پر دردم

             رفته در خواب عمیقی و حضورت یک دم!    

                                               خواب از من بربود!

                               گرچه عاشق باید، خواب را بیند خواب!

                 من بوقت گریه! مست از اشک جنون!

             میروم در خوابی

                       که مگر یک لحظه

                                  اندر آن حسرت گاه

                     خواب آغوش تو را گرم به تن بفشارم

                               و تو با آن لب مست!

                                 بوسه ای را به  لبم هدیه دهی!

             و من از شوق وصال!

                     باز آشفته از آن خواب بر آرم تن سرد!

           بروم تا ته بغض

                  برسم تا لب اشک

                                  تا نوک برج جنون

                                            و به دنبال حضورت گردم

                                                    

                                                             شیدا

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 18:52 توسط علی میرشمس(شیدا)|

 

مهتاب عشق چه خوش میدرخشید

آنگاه که آغوشت را آرام بدرود گفتم تا درودی دیگر

اگر چه ابرهای امید بخش دیگر در آسمان نبودند

شادیم را با مهتاب به نظاره  نشستیم...

آغوشت تمام دلتنگیهایم را به فراموشی میبرد

کجاست آن آغوش بی دغدغه؟!

اولین آغوش بی دغدغه کجا خواهد بود؟

اولین آغوش بی دغدغه را

چه زمانی تجربه خواهیم کرد؟!

 

                                              شیدا

نوشته شده در دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 16:7 توسط علی میرشمس(شیدا)|

خانمانـسوز بود آتـش آهـی گاهـی


ناله‌ای میشکند پشت سپاهی گاهی

 

گر مقـدّر بشود سـلک سـلاطین پویـد


سالک بی خـبر خفـته براهــی گاهی



قصه یوسف و آن قوم چه خوش پنـدی بود

 
به عزیزی رسد افتـاده به چاهی گاهی

 

هستی‌ام سوختی از یک نظر ای اختر عشق


آتـش افروز شود برق نگـاهی گاهی



روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع


رو سپیدی بود از بخت سیاهی گاهی



عجبی نیـست اگر مونس یار است رقـیب


بنشیند بر ِ گل، هرزه گیـاهی گاهی



چشـم گریـان مرا دیدی و لبخـند زدی


دل برقصد به بر از شوق گنـاهی گاهی



اشک در چشـم، فریبـنده‌ترت میـبینـم


در دل موج ببـین صورت ماهی گاهی



زرد رویـی نبـود عیـب، مرانم از کوی

 
جلـوه بر قریه دهد، خرمن کاهی گاهی



دارم امیّـد که با گریه دلـت نرم کنـم


بهرطوفانزده، سنگی است پناهی گاهی

 

نوشته شده در یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 13:45 توسط علی میرشمس(شیدا)|

آری ميدانم

ميدانم که انتظار روز ميلادم را

در باغ آرزوهايت

به جشن نشسته ای!

پای آن سرو سر به فلک

که گوئی سرو ناز را به نظاره نشسته است

من در بيستون به تخت نشسته ام

و فرهاد وار گامهای رفتنت را ميتراشم

از همان روز که شعرش را سرودی!

بر پهنای ديواره اين کوه

جائی برای بازگشت تو نيست...!

بمان!

همان جا بمان تا باغ آرزوها!

ميوه خوشبختيت را

به ثمر بنشيند

روز ميلادم جشن نميخواهد

آن خود مبارک است

روز ميلادم تنها يادگار بودن من است

رفتنم تدريجي است

ثبت نخواهد شد...!

                شيدا
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 14:47 توسط علی میرشمس(شیدا)|

خیانت...!

آشنا ترین واژه این عصر!!!

       بخوان شعرهایم را بخوان،

                    بمان اشکهایم را بمان...!

دیگر برای تو اشک نمیریزم،

          دیگر برای رسیدن به تو پیر نمیشوم...!

اشکم برای آن زنی است!

                                   که!

در غفلت یا آگاهی!

                    مردی هرزه را میستاید!!!

اشکم برای آن مردی است!

                                    که!

                    از سحر تا شامگاهان به عشق،

                                 زن بد کاره اش کار میکند!!!

اشکم برای فرزندانیست!

                                    که!

                   از پستی پدر و مادر بی خبرند

آری اشکم برای تونیست...

        دیشب، هرزه ای را دیدم!

                    صحبت از وفای همسرش میکرد!!!

این روزها...؟!

       آن روزها...؟!

آری تا بوده همین بوده...!

                       آیا همین گونه؟!

خیانت!

آشنا ترین واژه این عصر است

               و ما به مدرنیته فکر میکنیم...!

                      و ما به شکافتن هسته اتم می اندیشیم...!

خیانت حاصل چیست؟

              برایم تفسیر کنید؟!

دنیا رو به خشک سالیست!

                    اشکهایم رو به پایان است!

چه بریزم؟!

              آری به چشم!

                    خون خواهم گریید!

چرا که؟!

         خیانت!

    آشنا ترین واژه این عصر است...

 

                                    شیدا

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 18:51 توسط علی میرشمس(شیدا)|

پس از عمری گذر در قوم انسان

دل من شد اسیر عشق جانان


بهار عشق من آمد به پائیز

خزان شد روزگارم در بهاران


دلم گرم وجود یار گردید

پس از چندی رهایم کرد آسان


همیشه این دل غم دیده زار

اسیر ماتم است و درد هجران


جوانی دیگر از دوران ما رفت

هنوز این دل غریب است و پریشان


مرا در حال خود با غم رها کرد

به بی مهری او آوردم ایمان


وفا در قوم یاران بس عجیب است

چه چاره درد ما را نیست درمان


چو شیدا هرکه شدبا غم هم آغوش

گذارد سر به صحرا و بیابان



شیدا

 
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 16:33 توسط علی میرشمس(شیدا)|

 
خواندم از تو

سرودم از تو

نوشتم از تو

وتمام گلدانهای یاس ایوان را !

به عشق تو سیر آب کردم...!

و تمام دلتنگیهایم را

کنار عکس تو قاب کردم...!

و از سکوت مبهم و چشمت

شنیدم آنکه تو گفتی!

رقیب را...!

برای با تو نشستن !

به خواب؟

نه!

ولی جواب کردم...

بمان همیشه کنارم

که خون ز دیده ببارم

اگر دمی تو نباشی...

نمانده صبر و قرارم

ببین چگونه نوشتم

ز هر دری سخنی را

تهیست قالب شعرم

چه قالبی؟! چه نوشتم؟!

اگر تو رفتی و رفتی

همی بمیرم و میرم

زشعر بی در و پیکر

نشانه تو بگیرم

به روز بی قراری و مستی

نشان ز ساغر و می گو

که من نشان دل سنگ

ز بی نشانه نگیرم

ببین چگونه نوشتم

ز هر دری سخنی را

تهیست قالب شعرم

چه قالبی؟! چه نوشتم؟!

بیا بمان به کنارم

منم ز فصل بهارم

بیا به خاطر مجنون

بیا که دل به تو دارم...



بی وزن و قافیه

دل گفته بافیه

شیدا
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 17:26 توسط علی میرشمس(شیدا)|

تو را میبویم و سیری ندارم

اگر لب بر لبت ای جان گذارم

تو را می بویم واز موی لختت

سرم را لحظه ای هم بر ندارم

تو را میبویم و زآن چشم شبگون

به یادم خاطراطی میسپارم

تو را میبویم و زآن خنجر ابرو

به لب تحسین از این خلقت بر آرم

تو را میبویم و مست از نگاهت

که گوئی ساغری نرمینه دارم

تو را میبویم و از فرط شادی

سر از این خواب خوش من بر ندارم



                         شیدا
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 16:36 توسط علی میرشمس(شیدا)|


مطالب پيشين
» نمازم...
» هالو فرمودند
» فصل جدید زندگی...
» ...
» محکمه
» راه بهشت
» به سوی تعالی...1
» شعر جديد و بي نظيري از سيمين بهبهاني
» نفهمیدم...!
» عطر عید
Design By : Pars Skin