تبليغاتX
صدای پای نسیم


صدای پای نسیم

هم سفر لحظه هایم باش در این کوره راه تردید

 

  خواندن ورودی ذهن است

                     و   

                    نوشتن خروجی.!

    از نور بخوان و از ظلمت بنویس...!

 

                                                 شیدا

نوشته شده در شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 19:33 توسط علی میرشمس(شیدا)|

 
 
قلم چرخيد و فرمان را گرفتند

 ورق برگشت و ايران را گرفتند

به تيتر «شاه رفت ِ» اطلاعات

توجه کرده، کيهان را گرفتند

چپ و مذهب گره خوردند و شيخان

شبانه جاي شاهان را گرفتند

 همه ازحجره‌ها بيرون خزيدند

به سرعت سقف و ايوان را گرفتند  

گرفتند و گرفتن کارشان شد

هرآنچه خواستند آن را گرفتند

به هر انگيزه و با هر بهانه

مسلمان، نامسلمان را گرفت ند

 به جرم بدحجابي، بد لباسي

زنان را نيز، مردان را گرفتند

 سراغ سفره ها، نفتي نيامد

وليکن در عوض نان راگرفتند

يکي نان خواست بردندش به زندان

از آن بيچاره دندان را گرفتند

 يکي آفتابه دزدي گشت افشاء

به دست آفتابه داشت آن را گرفتند

 يکي خان بود از حيث چپاول

دوتا مستخدم خان را گرفتند

فلان ملا مخالف داشت بسيار

مخالف‌هاي ايشان را گرفتند

بده مژده به دزدان خزانه

که شاکي‌هاي آنان را گرفتند

چو شد در آستان قدس دزدي

گداهاي خراسان را گرفتند 

  به جرم اختلاس شرکت نفت

 برادرهاي دربان را گرفتند

نميخواهند چون خر را بگيرند

محبت کرده پالان را گرفتند

 غذا را آشپز چون شور ميکرد

سر سفره نمکدان را گرفتند

چو آمد سقف مهمانخانه پائي

به حکم شرع مهمان را گرفتند

 به قم از روي توضيح‌المسائل

همه اغلاط قرآن را گرفتند

به جرم ارتداد از دين اسلام

دوباره شيخ صنعان را گرفتند

 به اين گله دوتا گرگ خودي زد

خدائي شد که چوپان را گرفتند

 به ما درد و مرض دادند بسيار

دليلش اينکه درمان راگرفتند

 همه اين‌ها جهنم، اين خلايق

ز مردم دين و ايمان را گرفتند





نوشته شده در سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 16:50 توسط علی میرشمس(شیدا)|

 

باران غم در باورم خشکید، وقتی تو را همراه او دیدم

 وقتی شنیدم با خودت گفتی، زنگ صدایش را پسندیدم

 

 این نقطه چین هایی که در تو بود، مانند یک دنیای تو در تو

 من را کشید آخر به گمراهی، تا سیبی از باغ دلت چیدم

 

 هر شب منم اخراجی ی تنها، از آن بهشت با تو بودنها...

 سکوی پرتابم شدی افسوس، از ارتفاع تو نترسیدم

 

 من بی ستون را میتراشم باز، با تیشه ای از نسل بی فردا

 محکوم حبسم تا ابد در غم، زیرا تو را از تو ندزدیدم

 

 روزی تو می آیی به دیدارم، با یک بغل شرم از نگاه من

 غمگین چرا؟! دل را گریزی نیست، من از عبور تو نرنجیدم...

 

 من در هجوم این همه زایش، از خاطرات تلخ امروزم

 آری از این سی سال تنهایی، چیزی نفهمیدم... نفهمیدم!

 

                                     شیدا بهار ۱۳۹۰

 

با تشکر از دوست عزیزم سیما خانم که در این غزل همراهیم نمود...

آخه

این غزل پر بود از علامت تعجب که سیما جان زحمت حذف همشونو کشید

البته آخری از دستش در رفت

 

نوشته شده در سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 16:9 توسط علی میرشمس(شیدا)|


مطالب پيشين
» نمازم...
» هالو فرمودند
» فصل جدید زندگی...
» ...
» محکمه
» راه بهشت
» به سوی تعالی...1
» شعر جديد و بي نظيري از سيمين بهبهاني
» نفهمیدم...!
» عطر عید
Design By : Pars Skin