صدای پای نسیم
هم سفر لحظه هایم باش در این کوره راه تردید
خیالاتی شدم امشب و خواب از من گریزونه شدم تصویر تاریکی که قاب از من گریزونه میخوام مستی کنم شاید کمی حال دلم خوب شه نمیدونم چرا امشب شراب از من گریزونه نه اینجا نیست راهی جز، فرار از خود به بیراهه در این بن بست بی فردا، سراب از من گریزونه کنار شط دلتنگی تمام خاطراتم را- به دار آویختم اما! طناب از من گریزونه به سوی نور و آزادي، بیا با هم بسازیم پل! کنارمن اگه باشی ،عذاب از من گریزونه...! برای چهره زردم، نشد کاری کنم اینجا! نمیدونم چرا حتی، نقاب از من گریزونه...! نقابی که شده صورت برای چهره نقاش ولي نقاش ميگويد، حجاب از من گریزونه...!!! شیدا زمستان ۱۳۸۹ اکنون که بر کوه غرورت بست نشسته ای! پیش پایت به البرز خانه نشین خواهم شد!!! تا هرگز به من نرسی...!!! شیدا اندر اندیشه که حتی شاید اندکی صبر نگاهی به هجوم باران واندر آن تاریکی جامه ای سبز به جا مانده هنوز، از حضور یاران... ما همه خویشتن سبز خودیم ما همه طعمه و بازیچه شدیم! همه بازیچه شدیم... شیدا در یک لحظه غرق میشوی... اگر! کاسه سکوتم را بر سرت بشکنم...! کوزه اش شکستنی نیست...!!! سر تا سر تاریخ را خواندم! از دیروز صبح! تا امشب...!!! شیدا http://www.shereno.com/9759/11084/114633.html پرنیان را که خواندی... پاک کن را بر میدارم و...ردیف غزلهایم را پاک میکنم من و دریا غزلی ناب سرودیم از تو غزلی مثل تو نایاب سرودیم از تو ----------- من و دریا غزلی ناب غزلی مثل تو نایاب چه قیافه بی تفاوتی دارند -قافیه ها- می خیالم: ما که قرنهاست قافیه را باخته ایم و...پاکشان میکنم من و دریا غزلی ناب غزلی مثل تو نایاب ---------- من و دریا غزلی غزلی مثل تو . من خیالاتی ام به شتاب انسان امروز به کاسه آب "دیوژن" به بی وزنی -می اندیشم و... پاک کن را باز برمیدارم من دریا غزل تو. -دیوژن یا دیوجانس=فیلسوف یونانی-همو که در روز چراغ بر میداشت و در کوچه های آتن به دنبال انسان می گشت. دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانــــــــم آرزوست مولانا گفته اند که با قناعت زندگی میکرد و تنها کاسه ای را برای نوشیدن با خود داشت که آن را هم با دیدن چوپانی که با کف دست می نوشید به دور افکند و گفت چه بار بیهوده ای را حمل می کردم! و اکنون بنده با اجازه جناب استاد بهمنی! باز هم پاک کن را برمیدارم و فقط! تو...!!! جرعه ای زآن شراب ما را بس تا که هستیم ما در این محبس گوشه ای جای خواب ما را بس کودکم، کنجکاو و بازی گوش پرسشی و جواب ما را بس با تو این گفتگو نباید کرد از شما این عذاب ما را بس واژه ها در سرم شده سانسور گردشی در سراب ما را بس خسته ام از دو رنگی شب و روز مرگ بی التهاب ما را بس سعدی و حافظ و من تب دار شاعریم و کتاب ما را بس حذف یارانه را خوش است ای دل لقمه ای نان در آب ما را بس نیست راهی به سوی آزادی تا همین انقلاب ما را بس شعر نابت ببین چه شد شیدا یک دو خطش به قاب ما را بس شیدا زمستان ۸۹ آوای تنها شدنم از دورها آید به گوش دردا که میگوید بیا تابوت عشقم را بپوش انگار چندان دور نیست تابوت یعنی مرگ و من سنگین شده گوشم کمی، یا زین سخن رفتم ز هوش ای نازنین ساقی ترین، ای ساقی زیبا ترین جور و جفا را کم کن و در جام دل با من بجوش من عاشقم پاک و روان، اندر دلم غمها نهان با من بمان و تا ابد، از جام عشقم می بنوش ساقی تویی و جام تو، معشوق خوش اندام تو شهزاده رویای تو ، بودم بر آن اسب چموش اینک چه شد دلدادگی؟ آن عشق پاک و سادگی؟! شیدا و مجنونت منم، باز آی و نازت کم فروش خالیست از غم باورم، تا هست عشقت در سرم! نادیده میگیرم من این ، رسواییت در عیش و نوش یک عمر دارد گفتگو ، هر چین ذلفت با نسیم دریا دلی کن همچو من، جرم و خطا و عیب پوش...! زمستان ۸۹ پ.ن: معشوقه رهایم کرد زنجیر به پایم کرد با این همه مهر من بد نام صدایم کرد! غمم را سپردم به امواج دریا ابر شد! باران شد! دریغ از چتری شکسته...!
شیدا
| Design By : Pars Skin |


