صدای پای نسیم
هم سفر لحظه هایم باش در این کوره راه تردید
شب یلدا شد و من بی کس و یار نشینم در کنار یک سپیدار سپیدار است اکنون خواب و بیدار نمی گردد دگر تاریخ تکرار زمستان می شود در این دقایق بلی معلوم گردد بس حقایق زمستان شد دگر در این شب سرد به هر کس میرسم من را کند طرد مگر آخر گناهم چیست جانا؟ گمانم میرسد خط نیست خوانا والا من دلی دادم به دلبر نوشتم بر سر هر کوی و معبر که ای مردم دلم را زود بردند به رویش یک پیاله آب خوردند کسی یارم نشد تا پس بگیرم دلم را و بمیرم که بمیرم شب یلدا شد و من بی قرارم که دلبر کی نشیند در کنارم؟! شب یلدا شد و من باده در دست ننوشیدم ولی از عشق او مست شب یلدا شد و اشکم سرازیر چرا که صبح می گردد کنون دیر اگر چه صبح و شب ما را یکی شد! از آن روزی که نان و دین یکی شد! ولی من با همه نا مردمی ها شدم شیدای تو ای بهترینها! شیدا ۱۳۸۴ همچون ماهیگیری خسته ام که قلابش را به طعمه ای فروخت...! آنان که به کار آخرت میگروند جانانه لباس عیش عالم بدرند سجاده نشین و باده نوشند و شرور گویی که ز خالصان بی سیم و زرند با این که ز عشق و عاشقی میگویند از درد کشان می ز جام جگرند صد صفحه ریا برایمان بگشایند در خلوت خود ز هفت خط دگرند هر چند ز راه میکده باز آیند از جام تهی و لب ما تشنه ترند زین بیش مکن تو وصف ایشان شیدا کز حیله روبهان همه با خبرند شیدا سر مست ز میخانه برون رفتم دوش دیدم که بخندید به من باده فروش گفتم که چرا خنده کنی بر من مست؟! فرمود محرم است و کمتر می نوش!!! گفتم که شنیدم ز صبا چندی پیش میگفت محرم است می نوش و خموش من نیز بر آن شدم که در ماه حرام! می بود کجا؟! کجا بود باده فروش؟! گفتا که ز گفته اش همی آگاهم گفتست بیا ز باده عشق بنوش! در حیرتم از تو و چنین راز نهان از باده عشق نوشی و هستی هوش؟! رفتم به هزار و سیصد و چندی قبل آنجا که بود عشق و عطش ، باده و نوش دیدم که زیاده خواهم و بی خبری ـ زنجیر شده به گردنم، آمده هوش! آنان که ز جام عشق مستند هنوز جان بر کف و مستانه گشودند آغوش...! خلوتم را ربودی! لااقل خودت میماندی...! در جوش و خروش خم نگه کردم دوش دیدم دو هزار دانه گویا و خموش گفتند محرم است، می نوش و خموش! وا ماندم از این سخن، در ماه حرام؟! می بود کجا؟!کجا بود باده فروش؟! ناگاه یکی ز قدسیان با لب تر! گفتا که بیا ز باده عشق بنوش! عشق و عطش و باده و جام و ساقی جمعند در این دشت، تو بر زهد مکوش هفتاد و دو تن زاده عشق و مستی خواندند نماز عشق و رفتند ز هوش... چون پایه عشق تو به زنجیر من است گویند که تو زیاده خواهی و لجوج! درویشی و رام ، همه تقصیر من است! دیشب به غزل خواب تو را میدیدم شیدا و غریق تو دل پیر من است گویند که عشق را نبود خواب و قرار خوابم شده شعرو، شعر در گیر من است یک لحظه مرا رهایی از بند تو نیست بیچاره ز بند تو ، شمشیر من است خواهان تو هستم و دلم راضی نیست! هر چند که گویمش دلت گیر من است زیبا تر از آن شدی که دل را بردی... شاید به تنت هنوز ، اکسیر من است!!! خواهم که بگیرمت در آغوشم تنگ... وین لب به لبانی که نفس گیر من است! عاشق تر از آنم که خزانی باشم سر سبز ترین بهار تقدیر من است... چندی پیش در سایت شعر نو و توسط یکی از بهترین شعرای فعال و محبوب جامعه شعر معاصر یعنی خانم صنم میرزازاده نافع غزلی با نام تمام بی کسی ام بی اراده میگرید در معرض دید عموم قرار داده شد و بنده نیز تحت تاثیر این غزل زیبا پاسخی بر آن نوشتم که در زیر غزل زیبای ایشان و پاسخ بنده که تقدیمشان گردید را میخوانید... تمام بی کسی ام بی اراده میگرید...
نشسته ام وسط ِ عاشقانه ای بی رحم وخیره ام به شروع ِ ترانه ای بی رحم هنوز متّهمم که تو را نفهمیدم و پایبند ِ تو هستم، به خانه ای بی رحم همیشه اشکํ چکیده میان قلبم ،تا- نلرزد آینه ی بغض ِ چانه اي بي رحم هنوز هم كه هنوز است عاشقت هستم جواب عشق ِ من اما بهانه اي بي رحم تمام بی کسی ام بی اراده میگرید بر استخوان پُر از درد ِ شانه ای بی رحم ببین که سوختم از لحظه های تبدارت و مانده ام ته ِ جیب ِ زمانه ای بی رحم **** نه تبرئه و نه حبسی نوشته ای قاضی! و آتشم زده ای با زبانه ای بی رحم... صنم میرزازاده نافع نواخت بر تن من تازیانه ای بی رحم
رواست تا بسرایی ترانه ای بی رحم
ز عشق بازی و فریاد ماهرانه ای بی رحم ندیده ای تو مگر غنچه های باغ دلم؟ که پای خویش نهی بر جوانه ای،بی رحم؟! شکوه خلوت تو با من فقیر و غریب به پا کند شبی از عیش جاودانه ای بی رحم شکفت باغ دلم تا که عشق رسوا شد بمان به خلوت من در شبانه ای بی رحم تمام هر چه که هستی سرود عاشقی است نخوان دگر غزلی از زمانه ای بی رحم شمیم عطر تو با دود چون شد از کویم نواخت بر تن من تازیانه ای بی رحم رهاست حکم تو در هفت کشور عشق رواست تا بسرایی ترانه ای بی رحم! شیدا همتی کن بیا مرا بشنو در غزلواره ای مه آلوده خواستم در برم بمانی تو،گر چه ابراز عشق محدوده عشق من در دلت نمیگنجد گر چه با پای خویش می آید وای بر منو دل تنگم، و همین قلبهای فرسوده!!! قصه راز دل نگفتم و تو رفتی از خویش تا منِ من من ندارم منو همه توست،این من از توست من کجا بوده؟! عاشقت بودم و فنا گشتم،شده ام تو چنان خود تو! از همین رو مرا نمیبینی، روی آیینه تو هم دوده...!!!
شیدا
شیدا
سر سبز ترین بهار تقدیر من است
شیدا
پاییز ۱۳۸۹
شیدا
| Design By : Pars Skin |


