صدای پای نسیم
هم سفر لحظه هایم باش در این کوره راه تردید
عشق را هر دم به کامش میفزودم ای دریغ در وفا و عشق گشتم شهره تا جائی که من سوختم جانا به پایش، تا که بودم ای دریغ هر زمان او میکشید آهی، دلم خون بود، خون! گر تو خواهی میروم، من گفته بودم! ای دریغ این که دل بستم به او کاری عبث بود و خطا گشتم از دامش رها و در سجودم ای دریغ ای بسا شیدائی و رسوائی و خون جگر افتراها زد به من این من نبودم ای دریغ کاش میشد یک نفر قاضی میان ما شود تا که میگفتم برایش من که بودم ای دریغ... شیدا هم اکنون با دلی خون پی نوشت: تجربه را تجربه کردن خطاست... میگفت اینکه خداوند آگاه به واقعیت است کافی نیست؟! آری خداوند خوب میداند... و همین کافیست!!! و همین کافیست!!! و همین کافیست!!!
| Design By : Night Skin |


