یار من آمد شبانه !
با ردائی دلبرانه !
با نگاهی عشقانه !
گشته ام مست نگاهش
وآن دو چشم همچو ماهش
آمده باز از سر شب
بر لبم بنهاده آن لب
با نگاهی عاشقانه
با حضوری جاودانه
شمع رخسارش فروزان
بالهایم خشک و لرزان
در شبی اینگونه خاموش
یاد عشقم شد فراموش
بالهایم را گشودم
خلوتش را هم ربودم
دست در دست لطیفش
تا ابد من زنده بود
کاش من عاشق نبودم
یا که در دم مرده بودم
یا در این خواب دل انگیز
لحظه ای بیدار بودم...
شیدا
